| |
| چهارشنبه 3 مهر ماه سال 1387 |
| دنیا گذران |
دنیا گذران و کار دنیا گذران
خوش پیر شوی ای یار جوان
من نغمه سرای دل عاشق پسرم
گل میگذرد موسم گل میگذرد
ما شیشته و کاروان ز پل میگذرد
امسال گذرد سال دیگر باز آید
تا سال دیگر عمر جوان میگذرد
بیگانه غریب و ملک بیگانه غریب
بیمارم و بی کسم نه درمان نه طبیب
کو مادر و دادر که دعایی خواند
بیگانه چه داند که چه شد مرد غریب
دنیا گذران
دنیا گذران و کار دنیا گذران
خوش پیر شوی ای یار جوان
من نغمه سرای دل عاشق پسرم

|
|
| |
| چهارشنبه 13 شهریور ماه سال 1387 |
| روح سبز |
تو که نیستی تا ببینی گریه های هر شب من بی حضور عاشق تو چه عجیبه گریه کردن
تو که نیستی تا ببینی دل آسمون شکسته جاده تا صبح قیامت منو این پاهای خسته
با عبور هر ستاره روح سبز تو رو دیدم زیر قطرهای بارون صدای پاتوشنیدم
تو که نیستی تا ببینی گریه های هر شب من بی حضور عاشق تو چه عجیبه گریه کردن
تو که نیستی تا ببینی دل آسمون شکسته جاده تا صبح قیامت منو این پاهای خسته
با عبور هر ستاره روح سبز تو رو دیدم زیر قطرهای بارون صدای پاتوشنیدم

|
|
| |
| یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387 |
|
با تو به
درد دل می نشینم
ای همسایه!
تا شاید
آن حس انسان دوستی و عدالت را
که بنامش
از قران آیه بر می گیری
و بخاطرش
با دنیا به مجادله بر می خیزی
بر من تلاوت کنی و خود را در آن
بیابی
وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را
به غارت برد
وقتی چمن زار سبز شهرم به خون
پدر و صد ها مثل او به لاله زاری مبدل گشت
وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی
نیست که ما زاده طبیعت ایم
وقتی قلم را بر دستم نهادند و
ناخن هایم را دانه دانه کشیدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم
با اخرین رمق های مانده در تنم
رها کردم
خانه و شهر و کشورم را
و با نفس های آخر تا خاک تو
خزیدم
به تو پناه آوردم
که بیرقت با نام الله آراسته
است و پیامت از مساوات ومهربانی
عدالت و تواضع
برادری و برابری
لبریز
به تو پناه آوردم تا شاید
مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی
و با مردانگی خودت فرصت زندگی
بدون ذلت را به من ببخشایی
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقیسم
کرده ایم
به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد
و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر
مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و ای برادر
از مهربانیت در اوج بیچارگیم
از دست گیریت در روز های نا
امیدیم
با اشک و قلبی مملو از محبت
سپاسگذاری خواهم نمود
از فرط بی پناهی
به کشورت پناه آوردم
کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا
گشت
جوانیم را در کشورت گم کردم
زبانم را بفراموشی سپردم
"تشکر"هایم به
"مرسی"
و "نان چاشت" ام به
"نهار" مبدل گشت
شاعرم حافظ گردید و
از قابلی وچتنی و چای سبز
به زرشک پلو
و طعم شور خیار
و چای معطر سیاه
در پیاله های کمر باریک
با قند خشتی در کنار
عادت نمودم
در کشورت
بهترین و بدترین لحظه های زندگی
را
به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا
نامیدمش
مادرم در بهشت رضای تو با دلی
نا امید مدفون گردید
در جنگ عراق برادرم
برای سربازانت نان پخت
صلوات فرستاد
و با افتخار عرق را از جبین
زدوده و
بند سبز یا حسین را بر پیشانی
گره زد
و حال
پیریم را نیز در خاک تو
به تماشا نشسسته ام
سالهاست
که چنار وجودم
در گردباد حوادث خاک تو
به بید لرزانی مبدل گشته است
سالهاست
که نامم را بفراموشی سپرده ام و
لقب "مشدی"را بنامم
گره زده اند
سالهاست که من دیگر آن کودکی
نیستم
که با پای برهنه و قلبی مملو از
وحشت برای سرپناهی
به تو پناه اورد
ولی تو
همان بی خبری هستی که بودی!
ولی تو
با آنکه فروغ چشمانم را با
دوختن کفش هایت
با آنکه قوت دستانم را در غرس
نهال در باغ هایت
با آنکه قامت استوارم را در بپا
خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت
با آنکه صبر و تحمل ام را در
شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت
به تباهی نشستم
هرگز برای لحظه ای
جرقه زود گذر انسان دوستی را
بر قلبت راه ندادی
هنوز هم
در فهرست تو"اوفغونی"
ام و
در کتاب تو بیگانه
هنوز هم
مهربانی در قلبت برای مهاجری
کوله بدوش
که چیزی بجز نجات از جنگ
از تو نمی خواست
که با دادن سالیان زندگیش
به همت و قوت دستانش
شهرت را آباد نمود
نیافته ای
و هنوز هم
با نفرتی سی ساله
احساساتم را ببازی میگیری
دروازه مکتب را بروی کودکم می
بندی
بساطی را که نان شکم های گرسنه
اطفالم بدان محتاج است
با لگد به جوی آبی می اندازی و
دست هایم را با تهدید "رد
مرز" نمودن می بندی و
اشک هایی را که با خاک سرک های
تو
بر چشمانم به گلی مبدل گشته
و امید را در نگاهم دفن می کند
با تمسخر می نگری و می گویی
"شما به حرف نمی فهمید"
هنوز هم
بر مظلومیت اطفال کربلا
زنجیر بر خود می کوبی و
بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می
فرستی
از بی عدالتی دیگران سخن می
گویی
ولی هرگز در صف های دکان ها
در داخل اتوبوس های شلوغ
حالت مشوش یک افغان را نمی بینی
که از ترس تو
اهانت های تو را
تلخ تر از زهر
فرو می بلعد و غرور خود را
پایمال احساسات تو میکند
تا مبادا
پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی
"به کشورت برگرد اوفغونی
پدر سوخته"
می روم
ولی
درخت های سبز و بلند کرج
سرک های پاکیزه تهران
پارک های خرم و زیبا
خانه های مجلل بالا شهر
نان های گرم نانوایی
کفش های راحت چرمی
پتلون های زیبا و رنگارنگ
همه و همه
یاد مرا
رنج های مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا
با خود به یادگار خواهند داشت
می روم ولی حاصل دست های این
کارگر افغان
برای همیشه در رگ و پوست کشورت
جاویدان خواهد ماند
می روم
چه می دانی
شاید روزی تو
به دروازه شهر من محتاج گردی
وانگه
من به تو درس مهربانی را خواهم
اموخت
وانگه
تو درد دربدری مرا خواهی چشید
وانگه
شاید یکبار
برای لحظه ای کوتاه تر از یک
نفس
سرت را با پشیمانی
در مقابل عدالت وجدانت
خم کنی!
و فقط همان لحظه
قیمت ده ها سال رنج مرا
به آسانی
خواهد پرداخت!
لینا
روزبه حیدری - واشنگتن پریزم |
|
| |
| پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387 |
| حس |
گاهی وقتها هست که اصلا انسان هیچ احساسی به هیچ چی نداره همه چیز همه کارهایی که میکنه براش نامفهوم و پوچ و بی معنی میشه
عجب حسیه
نمی دونم چرا زمستونها که میشه این حس بهم دست میده !

|
|
| |
| پنجشنبه 5 مهر ماه سال 1386 |
|
یک صبح با هیاهوی گلدانها؛ یک صبح با سلام گل مریم
بیدار میشوی و جهان سبز است لبریز از شکوفه شده عالم
حس میکنی که حال خوشی داری جانت پر از طراوت جنگلهاست
حس میکنی که پیرهنت ابر است باران فراگرفته تورا نمنم
پروانهها نشسته به موهایت در رقص با نسیم سحرگاهان
حس میکنی که باغ گلی هستی در تو بهار میشکفد کمکم
***پا میشوی به نرمی یک رؤیا آرام پشت پنجره میآیی
باغ و شکوفهها و گل و باران؛ سیمان و سنگ و سرب شده ازدم
یک آسمان که تیره و تاریک است لم داده است روی سرت بالا
پایین در ازدحام خیابانها آمیختهاند سنگ و صدا آدم
***
از پنجره جدا شده میآیی وا می شوی به سوی گلستانت
گوشی دوباره باغِ به دستانت؛ جانت پر از شکوفه |
|
| |
| سه شنبه 28 فروردین ماه سال 1386 |
|
همیشه آنچه دوست داریم نداریم . راز خوشبختی در این است که آنچه که در
اختیار داریم دوست بداریم .

|
|
| |
| پنجشنبه 7 دی ماه سال 1385 |
|
بودیم و کسی هم نمی دانست هستیم ..........

|
|
| |
| چهارشنبه 1 آذر ماه سال 1385 |
|
خردمند چینی پیری در دشت پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.پرسید:چرا می گریی؟ چون به زندگی ام می اندیشم،به جوانیم، به زیبایی که در آینه می دیدم، و به مردی که دوست داشتم.خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است.می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. مرد خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد ،به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید.و پرسید:در آنجا چه می بینید؟ خردمند پاسخ داد:دشتی از گل سرخ.خداوند،آنگاه که قدرت حافظه را به من بخشید،بسیار سخاوتمند بود .می دانست در زمستان ،همواره میتوانم بهار را به یاد آورم...و لبخند بزنم |
|
| |
| پنجشنبه 18 آبان ماه سال 1385 |
|
هرگاه شاد می شوید تجربه آن شادی سالهای سال در یادتان باقی می ماند.زمان و اتفاقات گاهی می توانند شادی را از ما دور سازند اما نمی توانند آن را از بین ببرند.شادی نیاز به یادآوری ندارد، زیرا همیشه با ماست و همه آن کاری را که باید انجام بدهیم این است که به آن اجازه دهیم قلبمان را لبریز کند. زمین تغییر خواهد کرد،رنگها محو خواهند شد،صداها خاموش خواهند شد،اما شادی همواره تازه است و برای همیشه زنده می ماند.حتی هنگامی که خاطراتمان کمرنگ می شوند،شادی ها درخشان تر خواهند تابید زیرا شادی جاودانه است. شادی را به زندگی ات دعوت کن تا برای همیشه آنجا بماند،هرچه بیشتر به شادی اجازه دهی که تو را لمس کند و لبریز سازد،بیشتر در زندگی ات باقی خواهد ماند.شادی را به درون لحظاتت وارد ساز و ارزشی را خلق کن تا برای همیشه با آن باشی.شادی را به دیگران منتقل ساز تا هر لحظه هدیه ای را دریافت کنی. |
|
| |
| یکشنبه 14 آبان ماه سال 1385 |
|
|
داستان سکه |
 |
 |
 |
|
روزی پسر کوچکی در خیابان ، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشم های باز سرش رابه سمت پایین بگیردو بدنبال سکه بگردد! او درمدت زندگی اش ، 296 سکه 1 سنتی ، 48 سکه 5 سنتی ،19 سکه 10 سنتی ، 16 سکه 25 سنتی ، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد ، یعنی جمعا 13 دلاز و 26 سنت. اما در برابر به دست آوردن این ثروت او زیبایی دل انگیز31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچگاه ابرهای سفید را که بر فراز آسمانها در حرکت بودند ، ندید . و پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزیی از خاطرات او نشد. با سری افراشته زندگی کنید | | |
|
| |
| دوشنبه 1 آبان ماه سال 1385 |
|
|
همواره این سخنان لائوتزو را به خاطر داشته باش :
درختی که شاخه های بزرگش را در هم حلقه می کند ،
از ریشه ای کوچک بالیده است .
معبدی با شکوه و چند طبقه ،
با گذاشتن آجری به روی آجری دیگر ساخته می شود .
سفری سه هزار کیلومتری ،
تنها با یک گام آغاز می شود .
باید توجه داشت که مشکلترین مرحله در رسیدن به هدف گرفتن تصمیم واقعی و مقیدبودن به آن است.
ارزشهای فعلی تان را بشناسید وآنها رابه ترتیب اهمیت مرتب کنید.
این عکس هم به خاطر فصل زیبای پاییز

|
|
|
| |
| شنبه 29 مهر ماه سال 1385 |
|
عجب عمرها تموم شد چه دور از هم حروم شد چه خاطرات شیرینی که موند و نا تموم شد گل روزگار پائیز و بهار می گذره خبر نداریم چون سفیدی موی تیره مون انگار که سحر نداریم خط به خط فلک روی گونه هام نقش و رنگ غم کشیده زندگی چرا اشک حسرتی از دو چشم ما چکیده من شکسته تو شکسته از گذشت عمر خسته جای پای روزگار روی گونه ها نشسته تو نگاه تو تو نگاه من رنگ باوری نمونده دست زندگی گرد حسرتی روی چهره مون نشونده عجب عمرها تموم شد چه دور از هم حروم شد چه خاطرات شیرینی که موند و نا تموم شد
|
|
| |
| شنبه 11 شهریور ماه سال 1385 |
| قاصدک |
سلام قاصدک چرا تنها نشستی ؟ چرا چشم هات و بستی ؟
یادمه یه زمونی میگفتی تو دنیا
دل بودو دل دادگیش با تموم سادگیش
اما الان از اون نگاهت میفهمم ؛ که یه چیز دیگه میخوای بگی
قاصدک ؛ کاش نگویی که خبر یادت نیست
قاصدک از اون روز های خوب بگو از ماه تو قصه ها بگو
از دل عاشق ها بگو ؛ بگو که تنها نیستم ؛ بگو
باشه قاصدک هیچی نگو |
|
| |
| جمعه 6 مرداد ماه سال 1385 |
|
|
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نئی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت که این آشوب چیست؟
مر تورا زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بی سبب نافروختم
دعوی بی مغیت را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوشست
درد بی دردی درمانش آتش است
|
|
|